سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
تا پرواز....

ناز خود بگذار و کبر از سر به در آر و گور خود را به یاد آر . [نهج البلاغه]

u کل بازدیدها : 20561

u بازدیدهای امروز : 1

u بازدیدهای دیروز : 4

u  RSS 
u  Atom 


u خانه
u مدیریت
u پست الکترونیک
u شناسنامه

جمعه 88/6/27 ساعت 6:4 عصر

i یه پله از عاشقی..

تو حال وهوای خودمون بودیم که با صدای معاون کاروان همه از بلند شدند...

خانما بلند شید...

تازه فهمیدیم که چرا اونجوری زار زار گریه میکردیم...

از سجده سر برداشتیم..

یه لحظه ماتم برده بود ..نمی دونستم باید چه کار کنم...

آهان الان باید به کعبه نگاه کنم!!؟؟..کو کجاس؟؟

شاید باورتون نشه که وقتی سرمو بلند کردم...آره...ندیدم...خونه خدا جلوم نبود..

راستی من به کدوم طرف سجده کرده بودم!!؟؟

انگار منتظر بودم که یه نفر بهم بگه..آی دختر..نگاه کن... 

به خونه ای که خیلی وقته آرزوی دیدنشو داشتی...

یکم چرخیدم...وای....

باور نکردنی بود...

همه جا انگار سفید بود...پر از نور شده بود....

هوا روشن شده بود وسنگهای سفید مسجد داشتن خود نمایی میکردن...

واز همه زیباتر همون گوهری بود که تو صدف مسجد پنهان شده بود...

زیبا و دلربا...

عجب عظمتی داشت..خیلی بزرگتر از اون چیزی که تو تلویزیون میدیدم...

یه خونه با روپوش سیاه....

گوشه پرده شو بالا زده بودند...زیر پرده سفید بود...

دورش چند حلقه آدم طواف میکردن...

همین طور میچرخیدن...

ما همه مبهوتش شده بودیم...

گریه..دعا....خنده..

از همه مهمتر آرامش...سکینه ای که به قلبها وارد شده بود...

روحانی همه مون رو یه گوشه ای جمع کرد...شروع به صحبت درباره انجام بقیه مراحل...

منم که انگار فقط میخواسم به خونه ش نگاه کنم ولی باید به روحانی هم توجه میکردم...

همش با خودم فکر میکردم..چی شد..

اصن چه طور شد که اسم من هم جزء زوار خونه ت در امد؟؟

این جا کجاس که منو آوردی..

من که اصلا لیاقتشو نداشتم...

یادته گفتم گروه گروه شدیم...

واسه اینکه گم نشیم واینکه دورهامون هم یادمون نره 3تا 3تا چادرمون رو به هم گره زدیم!!

البته این درد سرای خودشو داشت...

ممکن بود یکی عقب بیفته ودو تای دیگه هم با مشکل روبرو میشدن..

روحانی میگفت تا اونجایی که میتونین خودتونو به هم بچسبونید که  نتونن بینتون رد بشن..

وقتی وارد اون حلقه عشق میشدی دیگه باید قید همه چی رو میزدی...

هیچ طوافی دیگه مث اولین طواف نمیشه....

همونطور که میدونین هر دورطواف از حجر الاسود شرع میشه....

همه باهم وارد حلقه شدیم..یه خورده عقب تر از حجر..

انگار تازه وارد عالم هستی شدی...

همه چیز تازه داره واست شروع میشه...

یه حس جدید...هم به خاطر نو بودنش هیجان داشت..

هم به خاطر اینکه شروع یه عشق بود...

رسیدیم به حجر..

از چند متر قبلترش به تراکم جمعیت افزوده میشد!!

مستحبه هر دور طواف رو با لمس حجر الاسود شروع کنی ولی خوب مشخصه که با این جمعیت که اکثریت هم مردن این کار دیگه از استحباب میفتاد...

خیلی از آقایون معتمر به حجر چسبیده بودند..

خیلی از زائرا هم مث ما از دور فقط دستشون رو بالا می آوردند درست روبروی حجر الاسود...

این یعنی شروع یک دور...

شرع یک دور عاشقی..

شروع یه زندگی...

شروع یه وهله از بودن..

یه مرحله از بندگی..

یه پله از رسیدن....به اوج...

وارد آسمون اول شدن...

یه دفترچه داشتیم که توی اون دعای هر دور طواف  نوشته شده بود...

هر دور میخوندیم  دعاشو تا هم دور مون یادمون نره وهم....یادمون نره که اینجا جای ارتباطه

اینجاس که باید بخوای هر آنچه بخوای....

مثل این ماه که بهترین فرصته واسه رسیدن...خواستن...دیدن...عاشق شدن..

_____________________________________

عصر جمعه س..

یکی دوروز دیگه به آخر این ماه پر فضیلت باقی نمونده...

یعنی سال دیگه هستیم؟؟

تو این شبای قدر چی واسه خودمون رقم زدیم...

چی گفتیم...

چی شنیدیم...

چیزی هم دیدیم؟؟

از خدا بخواستیم که بزرگمون کنه...

با معرفت بشیم...

مهربون بشیم...

دوست داشته باشیم ودوستمون داشته باشن؟؟

..

....

اگه نخواستی..میدونم حتما یادت رفته..اشکالی نداره...

هنوز وقته..

هنوز درها بازه...

ولی دیر بجنبی درای سحر وافطار رو میبندن...ودیگه میره تا سال دیگه...هستیم؟؟؟

تو همین فرصت باقی مونده یادت باشه  اول واسه بقیه این دعاها رو بکنی حتی اگه وقت نشد که واسه خودت دعا کنی نگران نباش..

چون فرشته ها دعات میکنن...

التماس دعا



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده توسط: ستاره

    نوشته های دیگران ()

    *******

    ************

    *********************************

    ************

    *******

    جمعه 88/6/6 ساعت 6:48 عصر

    i این خانه را بگذار وبگذر....

    حدود5صب بود که بیدار شدیم واسه نماز.یه نمازی خوندیم وبعدش هم آماده شدیم برای حرکت..

    البته قبل از حرکت باید میرفتیم صبحانه..تا حالا هیچی درباره غذاها نگفتم تو این سفر..

    خوب حرف گفتنی هم نداشت...زیاد هم شنیدیم درباره خورد وخوراک تو مکه ومدینه..پس بماند.

    بعد از یه صبحانه مفصل همه دم در هتل جمع شدیم تا بریم به سمت مسجدالحرام...

    نمی دونم میدونید یانه که شهر مکه بر خلاف مدینه پر ازکوهه...یعنی تمام هتلها وخونه هاشون رو هم از کندن ومنفجر کردن کوهها ساختند ومیسازند...

    5-6سالی هست که هتلهای نزدیک حرم رو خراب کردندورفت وآمد بین هتل وحرم بوسیله اتوبوس صورت میگیره...البته اتوبوسها 24 ساعته دم در هتلها آماده هستند...

    خلاصه کم کم همه سوار اتوبوسها شدیم و..

    اینبار دیگه واقعا لحظه دیدار نزدیک بود...

    رسیدیم به نزدیک در ورودی حرم...جاییکه دیگه اتوبوسها جلوتر نمیرفتند

    وهنوزمقداری فاصله بود تا در اصلی مسجد.

    از تعریف اونچه تو را حرم دیدم صرف نظر میکنم چون میخوام فقط زیباییها رو بگم واز این صحنه های زشت ودلخراش میگذرم...

    2-3دقیقه پیاده روی داشت...رسیدیم به صحن حرم...جاییکه فقط ستونهای مسجد پیدا بود..

    ولی از خود کعبه  خبری نبود...میدونید که خود مسجد وبیشتر از اون کعبه خیلی پایین تر از سطح زمین هستن وبه خاطر همین در گذشته ها بارها کعبه توسط سیل خراب میشده..در واقع توی دره واقع شده..

    ما زودتر از بقیه بچه ها رسیده بودیم..روحانی کاروان با ما بود...باید صبر میکردیم تا همه برسن.

    نشستیم..همه اومدن..گروه های 5نفره شدیم بایه سرگروه تا توی طواف همدیگر رو گم نکنیم!

    راه افتادیم بعد از توضیحات روحانی...

    وارد مسجد شدیم...

    به توصیه روحانی همه سرها پایین بود...تا اون لحظه هیچ احساس خاصی نداشتم..به خاطر همون کمبود ظرفیت!!

    معاونمون دوباره وچند باره تاکید میکرد که نگاهها روی زمین باشه...

    اینجا دیگه اشک از هیچ چشمی اجازه خروج نگرفت...

    چشمها هم دیگه طاب نداشتن...

    قطرات اشک بود که پوست صورت رو نوازش میکرد صورتی که به خاطر احرام هیچ کرمی بهش مالیده نشده بود...

    فک کنم قلبم هزار تا میزد...

    سرم پایین بود تا نبینم از لابه لای ستونها اون خونه رو...

    نه شایدم سرم پایین بود تا تمرین کنه تسلیم بودن رو در برابر یار...

    از لابه لای ستونها گذشتیم...

    هوا روشن شده بود...

    رسیدیم به پله های مسجد الحرام...

    هنوز نگاهم پایین بود...

    هیچی ندیدم به جون  خودم هنوز هیچی ندیدم از زلف سیاه کعبه...

    از پله ها رفتیم پایین...

    خلوت بود...

    قدم زنان با پای برهنه روی سنگهای سفید مسجد...

    تو حال خودمون بودیم که روحانی گفت خانما به سجده....

    هر کی هر جا بود همون جا نشست وسرشو گذاشت رو سنگها و....

    صدای گریه بچه ها فضا رو پر کرده بود...

    اشک وناله...توی سجده...از آدماییکه اکثریتشون برای اولین بار به دیدار این خونه میومدن..

    اول خدارو شکر کردم...

    گفتم خدایا خیلی باحالی...دمت حسابی گرم...

    منی که هیچی نداشتم تو کوله بارم توفیق دادی به زیارت خونه خودت...حالا اگه من خدای نکرده بنده  خوبی بشم دیگه چه کارا برام میکنی؟؟!!!

    نفسم بند اومده بود از بس همین جوری اشکم در میومد...

    (عزیز من هر کی تو اون فضا باشه گریه اش میگیره!!!)

    3تا حاجتم داشتیم که اونم  تو همون سجده اول گفتیم...با همون دهان اشک آلود!!!

    البته میدونید که  اولین حاجت همه تعجیل در فرج امام زمان بود وهست...

    هنوز تو سجده ایم..خیلی احساس خوبیه...اونجا دیگه اصل سجده اس...

    مستقیم بدون هیچ مانعی از فاصله  چند متری به سمت کعبه سرتو رو خاک میذاری وبا صاحب خونه درد دل میکنی..

    ساعتها..بدون هیچ مزاحمی....بدون هیچ دغدغه فکری...فارغ از همه چی..

    هر گوشه ای رو خواستی انتخاب کن...

    اینجا دیگه تنهایی معنا نداره...

    همه جهتها به همین خونه میرسه...

    فاینما تولو...به هر طرف که نگاه کنید خداوند همانجاست...

    باورنکن تنهاییت را

    من درتو پنهانم تو درمن

    از من به من نزدیکتر تو

    از توبه تو نزدیکتر من

    باور نکن تنهاییت را تا یک دل ویک درد داری

    تا در عبور از کوچه عشق بر دوش هم سر میگذاریم 

    دل تاب تنهایی ندارد

    باور نکن تنهاییت را

    هرجای این دنیا که باشی

    من با توام تنهای تنها

    من با توام هر جا که هستی

    حتی اگر با هم نباشیم

    حتی اگر یک لحظه یک روز

    با هم در این عالم نباشیم

    این خانه را بگذار وبگذر

    بامن بیا تا کعبه دل

    باور نکن تنهاییت را

    من با توام منزل به منزل

    _______________________________________

    کاش در این رمضان لایق دیدار شویم

    سحری با نظر لطف تو بیدار شویم

    کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

    تا که هم سفره تو لحظه افطار شویم

    التماس دعا



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده توسط: ستاره

    نوشته های دیگران ()

    *******

    ************

    *********************************

    ************

    *******


    i لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    من دوباره بازگشتم....به طوای کوی تو...هستم تا همیشه...زیرچترامن
    [عناوین آرشیوشده]

    *********************************

    ********************

    :: درباره من ::

    تا پرواز....
    ستاره
    این وبلاگ برای خودم یه دفترچه خاطراته..واسه خاطرات بهترین سفر عمرم... عمره دانشجویی..عید امسال...که مطمئنم به خاطر سحرهای ماه رمضون پارساله...

    ********************

    :: لینک به وبلاگ ::

    تا پرواز....

    ********************

    :: پیوندهای روزانه ::

    به دوسوال اخلاقی زیر پاسخ دهید سپس نتیجه آنرا مشاهده کنید [36]
    انیشتین شیعه بوده است!! [107]
    سبب غیبت امام عصر خودمان هستیم... [79]
    کانون گفتمان قرآن [14]
    پورتال جامع ایرانیان [42]
    [آرشیو(5)]

    ********************

    :: دسته بندی یادداشت ها ::

    پرواز . خدایا . لحظه دیدار . نماز مسجد النبی .

    ********************

    :: آرشیو ::

    اسفند 1387
    فروردین 1388
    اردیبهشت 1388
    تیر 1388
    مرداد1388
    شهریور 1388
    آبان1388
    مهر1388

    ********************

    :: لینک دوستان من ::

    سروش دل
    یادداشتها و برداشتها
    بندیر
    دختر زمستان
    خاکستر سرد
    ناجی
    آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
    picture
    آزاد راه
    ازدواج؟... بــعــلــــه
    انا مجنون الحسین
    سر زمین عجایب
    هوای بارانی
    اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
    رهبر بختیاری
    حدیث نفس

    آزادولی دربند
    زندگی ائمه علیمه السلام
    طبیب عشق...

    ********************

    :: دوستان من ::




























    ********************

    :: خبرنامه ::

     

    ********************

    پارسی بلاگ ، پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ